خوش آمدید دوستان
سه شنبه 4 تیر ماه سال 1387 ساعت 11:12 AM

     با سکوت می توان هر حرفی را به هر کسی زد، چرا که همه مردم دنیا به یک زبان سکوت می کنند...

چهارشنبه 1 خرداد ماه سال 1387 ساعت 08:18 AM

چارلی چاپلین به دخترش:

     تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریانت را نشانش نده! هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن. قلبت را خالی نگه دار اگر هم یک روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد. به او بگو که تو را بیش تر از خودم وکمتر از خدا دوست دارم زیرا که به خدا اعتقاد دارم وبه تو نیاز دارم...

 

یکشنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1387 ساعت 08:46 AM
ای نور چشم من سخنی هست گوش کن          تا ساغرت پُر است بنوشان و نوش کن
سه شنبه 27 فروردین ماه سال 1387 ساعت 07:44 AM
تصور کن اگر قرار بود هر کس به اندازه دانش خود حرف بزند چه سکوتی بر دنیا حاکم می شد !
سه شنبه 28 اسفند ماه سال 1386 ساعت 10:41 AM

دوشنبه 13 اسفند ماه سال 1386 ساعت 10:46 AM

هرگز این چهار چیز را در زندگیت نشکن:

 اعتماد، قول، رابطه و قلب

زیرا وقتى این‌ها مى‌شکنند صدا ندارند ولى درد بسیارى دارند ...

یکشنبه 21 بهمن ماه سال 1386 ساعت 11:30 AM

یکشنبه 7 بهمن ماه سال 1386 ساعت 10:04 AM

تقدیم به ارسال کننده این متن!

 

آنتوان چخوف

 

همین چند روز پیش، «یولیا واسیلی‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم .

به او گفتم: بنشینید«یولیا واسیلی‌‌‌‌‌اِونا » می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رودربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟


 - چهل روبل


 -نه , من یادداشت کرده‌‌‌‌ام. من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم.

 

حالا به من توجه کنید. شما دو ماه برای من کار کردید .


 - دو ماه و پنج روز


-  دقیقاً دو ماه . من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب«کولیا»نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید. و سه تعطیلی…

«یولیا واسیلی‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد ولی صدایش درنمی‌‌‌آمد .


-  سه تعطیلی ،  پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم کنار.

 «کولیا» چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب «وانیا»بودید فقط «وانیا »
و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید .
دوازده و هفت می‌‌شود نوزده.
تفریق کنید… آن مرخصی‌‌‌ها… آهان… چهل ویک‌‌روبل، درسته؟


چشم چپ«یولیا واسیلی‌‌‌‌اِونا» قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت .


-  و بعد،  نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید .
فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم. موارد دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما «کولیا » از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. 10 تا کسر کنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان باعث شد که کلفت خانه با کفش‌‌‌های «وانیا » فرار کند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید .
پس پنج تا دیگر کم می‌‌کنیم .
در دهم ژانویه 10 روبل از من گرفتید.


« یولیا واسیلی‌‌‌‌‌‌اِونا» نجواکنان گفت: من نگرفتم


- امّا من یادداشت کرده‌‌‌ام .


-  خیلی خوب شما، شاید


-  از چهل ویک بیست و هفتا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند

 .
چشم‌‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلک بیچاره !


- من فقط مقدار کمی گرفتم .

در حالی که صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد:
من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم … نه بیشتر .


-  دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، می‌‌‌کنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا … یکی و یکی .


یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت .


به آهستگی گفت: متشکّرم


جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.
پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟


-  به خاطر پول.


-  یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است که متشکّرم؟


- در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند .


-  آنها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد.. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده .

ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان درنیامد؟
ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟


لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است.


بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود پرداختم .
برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم
پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگو بود.

 

یکشنبه 23 دی ماه سال 1386 ساعت 2:53 PM
الکساندر دوما میگه : هیچ وقت قول یک پسر بچه را جدی نگیر اما همیشه از تهدیدات یک دختر بچه بترس!!!
چهارشنبه 21 آذر ماه سال 1386 ساعت 08:33 AM
دلی دارم که دلداری ندارد                    متاع من خریداری ندارد
کسی آگه ز سوز سینه ام نیست        مریض من پرستاری ندارد
دلم از درد تنهایی گرفته                       مقیم شهر غم یاری ندارد
ندارم قیدی و آزاده حالم                      سر درویش دستاری ندارد
ز هر بندم رها کردند و گفتند                 که این دیوانه آزاری ندارد
بنازم بی نیازی را که جز عشق             کسی بر دوش من باری ندارد