گاهی آدم حاضر است هر چه دارد بدهد تا فقط چند ساعت بی خبر و رها از قید چیزهایی که آزارش می دهند,در سکونی محض آرامش بگیرد.همان موقع است که خواب به داد آدم می رسد,و اگر مثل علاج کامل نباشد,لااقل مثل مسکنی قوی دردها را در زمان حال از آدم دور می کند.

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم
یادمان یاشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
اونی که مدعی بود عاشقته تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت
بی خبر رفت ، بی خبر رفتو تو این بیراهه ها
رد پاشم واسه چشمات جا نذاشت
آه ، دلو سوزوندی ... آه ، چرا نموندی
من و هر ثانیه و جنون تو ، واسه من همین خیالتم بسه
بذار جاده ها ، اشتباه برن ، ما که دستمون به هم نمیرسه
با حریر پیله های کاغذی ، واسه من جاده رو ابریشم نکن
من ، به پروانه شدن نمیرسم ، حرمت فاصله مونو کم نکن
آه ، دلو سوزوندی ... آه ، چرا نموندی
|
|
|
غزل : حافظ مقدمه : قیصر امین پور
|
ای ساحل آرامشم سوی تو پر می کشم
از دوریت در آتشم در آتشم یارا
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن بر آید
بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران
بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید