...هر چه می خواهد دل تنگت

...هر چه می خواهد دل تنگت

خوش آمدید دوستان
...هر چه می خواهد دل تنگت

...هر چه می خواهد دل تنگت

خوش آمدید دوستان

جنایت و مکافات

اگر کسی از شما زنی را که به شوهر خیانت کرده است به نزد قاضی آورد,از او بخواهید که قلب شوهر آن زن را نیز در ترازو نهد و ابعاد روحش را با دقت اندازه گیری کند.

از شعر های مورد علاقه من

من از پشت شب های بی خاطره
من از پشت زندان غم آمدم
من از آرزوهای دور و دراز
من از خواب چشمان نم آمدم
تو تعبیر رویای نا دیده ای
تو نوری که بر سایه تابیده ای
تو یک آسمان بخشش بی طمع
تو بر خاک تردید باریده ای
0 0 0
تو یک خانه در کوچه ی زندگی
تو یک کوچه در شهر آزادگی
تو یک شهر در سر زمین حضور
تو ئی راز بودن به این سادگی
0 0 0
مرا با نگاهت به رویا ببر
مرا تا تماشای فردا ببر
دلم قطره ای بی طبش در سراب
مرا تا تکاپوی دریا ببر

...

حضرت حافظ

جان بی جمال جانان میل جهان ندارد               هر کس که این ندارد،حقا که آن ندارد

با هیچ کس نشانی زان دل ستان ندیدم           یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد

هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است       دردا که این معما شرح و بیان ندارد

سرمنزل فراغت نتوان زدست دادن                    ای ساروان فروکش کین ره کران ندارد

غم و شادی

شادی های شما همان غم های شماست که نقابش را برداشته است.

و چاهی که خنده هایتان از آن می جوشد،همان است که از اشک هایتان پر شده است.

و چگونه این تواند بود؟

هر چه غم ژرف تر وجود شما را می کاود،گنجایشی فراختر برای شادی خواهید داشت.

غم و شادی از هم جدایی ناپذیرند.

آنها با هم نزد تو می آیند،

و هنگامی که یکی از آن دو در کنارت نشسته است،بیاد آر آن دیگری نیز در بستر تو به خواب رفته است.

در آن لحظه

در آن لحظه که من از پنجره بیرون نگا کردم
 کلاغی روی بام خانه ی همسایه ی ما بود
 و بر چیزی ، نمیدانم چه ، شاید تکه استخوانی

 دمادم تق و تق منقار می زد باز
 و نزدیکش کلاغی روی آنتن قار می زد باز
 نمی دانم چرا
، شاید برای آنکه این دنیا بخیل است
و تنها می خورد هر کس که دارد
 در آن
لحظه از آن آنتن چه امواجی گذر می کرد
 که در آن موجها شاید یکی نطقی در این
معنی که شیریرن است غم
شیرین تر از شهد و شکر می کرد
نمی دانم چرا ، شاید
برای آنکه این دنیا عجیب است
 شلوغ است
 دروغ است و غریب است
 و در آن
موجها شاید در آن لحظه جوانی هم
 برای دوستداران صدای پیر مردی تار می زد باز
 نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا پر است از ساز و از آواز

و بسیاری صداهایی که دارد تار وپودی گرم
و نرم
 و بسیاری که بی شرم
 در آن لحظه
گمان کردم یکی هم داشت خود را دار می زد باز
نمی دانم چرا شاید برای آنکه این
دنیا کشنده ست
 دد است
 درنده است
بد است
 زننده ست
و بیش از
این همه اسباب خنده ست
در آن لحظه یکی میوه فروش دوره گرد بد صدا هم
 دمادم
میوه ی پوسیده اش را جار می زد باز
نمی دانم چرا ، شاید برای آنکه این دنیا
بزرگ است
و دور است
و کور است
در آن لحظه که می پژمرد و می رفت
و
لختی عمر جاویدان هستی را
بغارت با شنتابی آشنا می برد و می رفت
 در آن پرشور لحظه

دل من با چه اصراری تو را خواست
 و می دانم چرا خواست
و می دانم که پوچ هستی و این لحظه های پژمرنده
 که نامش عمر و دنیاست
 اگر باشی تو با من ، خوب و جاویدان و زیباست.

دانلود

سلام دوستان

یک آهنگ قشنگ گیرم اومد گفتم بذارم توی وبلاگم تا دوستان هم از اون استفاده کنند.

امیدوارم خوشتون بیاد.

دانلود

بخشش

اگه یه روز نتونستی گناه کسی رو ببخشی از بزرگی گناه اون نیست از کوچکی قلب توست.

نظر بدین

چه قدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته

به جاش یه زخم همیشگی  به قلبت هدیه داده  زل بزنی

و به جای اینکه لبریز کینه نفرت بشی ـ حس کنی هنوزم دوسش داری

چه قدر سخته دلت بخواد سرتو  باز به دیوار تکه بدی  که یـک بار زیر آوار غورورش همه وجودت له بشه

چه قدرسخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی

اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بهش بگی

چه قدر سخته وقتی پشتـت بهشه  دونه های اشک صورتت رو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی

تا نفهمه هنوز دوسش داری

چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگران ببینی

و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت زیر لب آروم بگی

گل من باغچه نو مبارک...

 

از طرف پسرم!!!


حضرت حافظ

شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد          بنده طلعت آن باش که آنی دارد

دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردی          آری آری سخن عشق نشانی دارد

در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز         هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد

با خرابات نشینان ز کرامات ملاف                   هر سخن وقتی و هر نکته مکانی دارد

آدمخوارها در یک شرکت کامپیوتری

      پنج آدمخوار به عنوان برنامه‌نویس در یک شرکت خدمات کامپیوتری استخدام شدند. هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: "شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و می‌توانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید." آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند.

چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر ‌زد و ‌گفت: "می دانم که شما خیلی سخت کار می‌کنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافت چی های ما ناپدید شده است. کسی از شما می‌داند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟" آدمخوارها اظهار بی‌اطلاعی ‌کردند.

بعد از اینکه رئیس شرکت رفت، رهبر آدمخوارها از بقیه پرسید: "کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده؟"

یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها ‌گفت: "ای احمق! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه‌ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد!  از این به بعد لطفاً افرادی را که کار می‌کنند نخورید."